ماه رمضونم تموم شد . آيا ما بهره اي برديم يا نبرديم با خداست . خودمونم مي دونيم . اما سر حرف من جاي ديگس . جايي كه خيلي ها دنبال سر رشتش مي گردن .
اين ماه رمضونم رفت و آقا نيومد . بازم شب هاي قدر گذشت ولي باز هم ...
ولي همه مي دونيم مشكلو نبايد جايي گشت به جز دلاي خودمون .
ما تا چه حد خودمون و براي ظهور آماده كرديم . اول از همه به خودم مي گم .
پس
آستين همت و بالا بزن . بيا تا با هم براي فرج آقا دعا كنيم و در عمل هم طوري باشيم كه آقا دوست داره
اللهم عجل لوليك الفرج
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:25  توسط بید مجنون
|
سلا م
خیلی دلم می خواد یه سرو سامونی به وبلاگ بدم
اما وقت نمی شه
انشاالله بعد از ماه رمضان درستش می کنم
راستی نماز و روزتون قبول
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:3  توسط بید مجنون
|
امشب هم دوباره صدات زدم .
می دونم که شنیدی
صدامو
دیدی
نگامو
ولی نمی دونم که تونستی از تو این دل سیاه
تو اون گوشه های تنهاییم
شعر انتظار و بخونی
آقا بیا
بیا دستی به سر این دل پر گناهم بکش تا شاید زنگارای دلم و پاک کنی
تا شاید
شاید خودت بتونی این دلم و از این منجلاب نجات بدی .
من هنوز هم منتظرم
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:47  توسط بید مجنون
|
سلام
نمی دونم چطور شد که دست طرف قلم رفت و از تو نوشتن رو از پس تمومه پایان ها آغاز کرد .
نمی دونم وسط این همه ناملایمات روزگار بازم یادت من و تنها نمی ذاره و مثه همه بی وفا نیستی .
نمی دونم چی شد که این حرف ها رو می نویسم .
ولی هر چی که هست و می خوام بگم .
به خودت .
به خود خودت .
تویی که در ظاهر غایبی ولی از خیلی یا بگم از همشون حاضر تری ..
بیا
بیا
بیا که جنگل سر سبز دلامون شده مثه کویر خشک . مونده در حسرت بارون و یا قطره ای از نگاه تو ای محبوب من .
الهی عچل لولیک الفرج
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 2:13  توسط بید مجنون
|
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:51  توسط بید مجنون
|
سلام
می خوام تا یه خورده وبلاگم و عوض کنم . البته از یه خورده یه خورده بیشتر . امیدوارم که بهتر بشه .
به امید خدا
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:47  توسط بید مجنون
|
دیگه همه چی تموم شد
دیگه تنها تر از قبل شدم 
قبلا من و یادش با هم بودیم
ولی الان
اونم رفت
با یکی دیگه
یکی که ازش انتظار نداشتم
ولی
هر جا که هست
.....
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:47  توسط بید مجنون
|
باز هم می آیم
ساده خسته آرام
ساده همچو یک بید
خسته از این همه درد
باز هم می آیم
گام هایم آرام
باز هم خواهم رفت
رو سوی کلبه عشق
به تجلی گه راز
به میان همه گل های شکفته در دل
باز هم خواهم دید
روی یار تنها
باز سیل غم ها
تک گل بی پروا
باز هم خواهم خواند
شب شعر دل را
گفته های بلبل
راز های یک گل
با ز هم می شنوم
ته صدای عاشق دل خسته
آه مجنون به گل بنشسته
شیهیه اسب سیاه تردید
باز خواهم راند
جمله غم ها از دل
خاک را از سر گل
تیغ را از سر گل
باز می نویسم
از هیاهوی دلم
از صدای قلبم
از غم دوری ها
باز هم ...
باز هم گردیدم
باز هم چرخیدم
باز هم رقصیدم
باز هم می دیدم
یار من دیده زمن می دارد
باز هم خندیدم ...
بید مجنون - ۱۹/۲/۸۵
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:0  توسط بید مجنون
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:28  توسط بید مجنون
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:49  توسط بید مجنون
|
نون والقلم ما یسطرون
خدا را شکر که قلم را آفرید .
قلمی که نگارنده آمال و آرزو ها و درد و رنج های هر دل غمزده و محزون است .
قلمی که نماینده دلهای پاک بر سرزمین پاک لوح سفید و پاک صفحات است .
خدا را شکر
بید مجنون - ۱۹/۱۱/۸۳
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:47  توسط بید مجنون
|
شب بود و
نم و
شبنم
و خطوطی از غم
که به سجاده و خط سرخ این عشق
همچو عطر یاس بر دل این غمدیده بسته است
هر چه می خوام بیایم نزدیک
شب که دوری و نزدیکی نمی داند کجاست
یا نمیداند چرا این فاصله با همه رفتن
سریع و بی درنگ
ختم به مقصد نیست !!!!!!!!!
بوی شب بو در میان کوچه باغ خاطره
رنگ شب را هم خدایی میکند
ولی باز هم ناامیدی در دل
این رفیق پلیدو نابکار
باز هم صحبت از فرق و جدایی میکند
یاس من دارد بهایی بس بزرگ
شاخه ی احساس من در بوستان رازقی
می دمد در این دلم
همواره شعر عاشقی
ای نسیم ای همسفر با روزو شب
ای همیشه در شعف در تاب و تب
بی قراریه دلم را پاک کن
جای آن نغمه ی عشقی ساز کن
با صدای پیچشت در شاخ و برگ
و صدای موج خسته از راه دراز
که می افتد بر قدوم ساحل مهمان نواز
با هیاهوی سکوت و
با سفیدی های رنگ
با خط سرخ و همیشه سوز دل
کن تو آهنگی و ده آواز را
جویبار لحظه ها آبی کند
تا که شاید با همین سوز کلام
ماه هم شب را به من آبی کند
یا که لا اقل به نور نقره ای
شام شب را جمله مهتابی کند
بید مجنون - ۲۶/۱/۸۴
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:44  توسط بید مجنون
|
میشه همه غصه های عالمو
توی یک نامه کنیم شوت کنیم به دوره دور
میشه واسه فرار از غصه و غم
به شهر هر جا بریم داد بزنیم
میون گلخونه از اقاقی ها
یه سبد از گل امید بگیریم
بریم و ساقه ها رو بو کنیم
بریم و شاخه ها رو سوا کنیم
شاخه ای که گل داره رو بذاریم
شاخه بی ثمرو صدا کنیم
تو گوشش نجوا کنیم
بریم و ناز کنیم شاپرک و
با دل و نغمه عشق
بلبل و تو خوندناش یاری کنیم
دل و از غصه هامون دور کنیم
راز گل رو بگیریم تو دستمون
اونو با زندگیمون جور کنیم
یه وقت از یادت نره که دست تو
واسه ستاره چیدن از تو باغ آسمون
از همه سبزه ها نزدیکتری
یه وقت از یادت نره که اوستا مهربون
بهترین یاور هر تار زنه
که برای دل هر غم دیده
نغمه عشق و تو دل ها می زنه
میشه از میوه خورشید چشید
میشه نورانیت و تو وجود سایه دید
هنوزم میشه تو باغ قلب سنگ
یه گل سرخو با چشمات ناز کنی
تا بشه با اون نگاه گرم تو
همه گلدونا رو باز بکنی
میشه که آب کنی قلب یخو
میشه که زندگی رو رنگ کنیم
میشه که آبی آسمونی رو
تو وجود سرد هر سنگ کنیم
میشه که شاپرک و صدا کنیم
میشه که قاصدک و رها کنیم
میشه که با یک نگاه رازقی
همه زندگی رو رها کنیم
بید مجنون -شهریور ۸۴
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:4  توسط بید مجنون
|
خورشید و آسمان گرفته ولی ...
باز هم غروب رویت در این سرا بی داد می کند
تا کی در حسرت دیدار تو روز را به شب و شب را به روز رسانم
تا کی در هجر رویت آسمان چشمانم بارانی باشد
دیگر این همه ناز و عشوه را ای طنّاز تمام کن
بیا و شب تاریک فرقت را سحر کن
« الهم عجل لولیک الفرج»
بید مجنون

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:53  توسط بید مجنون
|
آخرین پاییز یادت هست...
که برگ ریزان درختان و اشک ریزان چشمان همزمان شد ...
و تو فقط نگاه کردی و هیچ نگفتی ....
بیدمجنون
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:9  توسط بید مجنون
|